|
|
|
|
|
...امروز با دستکش های دروازه بانی که پدرم برام خریده بود به چمن رفتم. امروزکاپیتان به من گفت دروازه وایستم.
تیم حریف ۱۵حمله روی دروازه ی ماکردند.... من همه ی توپ ها را شیرجه می زدم و می گرفتم. کاپیتان گفت آفرین آفرین تو بهترین دروازه بانی... .. بچه ها.من امروز هیچی گل نخوردم . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 23:18 توسط عارف صیمیمی
|
|
||
|
|
|
|
|
...یک طوطی با موتوری تصادف کرد. بعدش تا طوطیه به هوش اومددیدتوی قفسه ...
بعدش گفت : ای وای !!! حتما طرف کشته شده !!!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 23:12 توسط عارف صیمیمی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 12:32 توسط عارف صیمیمی
|
|
||
|
|
|
|
|
....روز یک شنبه برای فوتبال به چمن رفتم. من پیراهن شماره 4را پوشیدم...در نیمه او ل دوگل خوردیم که هردو رابازیکنه شماره 7زد.درنیمه دویم من بایک تکل رفتم روی پای دفاع وگل اول را زدم...
درآخر نیمه دوم بازیکن شماره 7روی من خطا کرد . داور پنالتی گرفت . پنالتی را من زدم و گل دوم راهم داخل دروازه قرار دادم.....و بازی 2بر2تمام شد.... حریف اصلی من همان شماره7است .... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 14:8 توسط عارف صیمیمی
|
|
||
|
|
|
|
|
یک پسر یک شیشه ی بنزین خورده بعدش هی دوربا غچه دو رمیزده.....
میبرنش دکتر... دکتر بهشون میگه : بنزیناش تموم بشه خودش وایمیسته!!!!!!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 23:3 توسط عارف صیمیمی
|
|
||